گنجور

شمارهٔ ۱۱۰۰

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

گران‌جانی مکن یارا مشو در خوابِ مستانه

چو بانگِ صبح بشنیدی سبک برخیز مردانه

به مسمار ارادت خویشتن چون حلقه بربندی

اگر روزی دهندت ره درون بارِ می‌خانه

تو گردانی که در تفریق مجموعیم پس دانی

که بر هرزه بریزد مردِ دهقان بر زمین دانه

چه می‌لافی که من هستم به جان مشتاقِ وصل او

کجا آری فرودش چون نداری جای جانانه

نزولِ پادشاه و بر قماش ما و من منزل

نباشد لایق گنج نهان هر کنج ویرانه

دلی می‌بایدت از خویش و از بیگانه ببریده

ترا با این چه کارست ای ز من چون خویش بیگانه

اگر در مسکرات آیی ببینی کز خردمندان

تفاوت‌ها بود با دین براندازانِ دیوانه

گر از اول درآیم تا به آخر با تو برگویم

نداری باور و داری معما جمله افسانه

چو تو خود را ندانی پس چه می‌دانی نزاری را

نزاری شمع عشّاق است و عقل و نفس و پروانه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام