گنجور

شمارهٔ ۱۰۶۰

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

اگر در عالمِ غیبم دهی راه

شود بر من زبانِ خلق کوتاه

جزین کز خود برون آری تمامم

بحمدالله ندارم هیچ دل خواه

مرا از من اگر وا می ستانی

تو می مانی و بس الحمدلله

درآ تا من شوم از خانه بیرون

گدایی را نزیبد منصبِ شاه

به جز بر آستانِ دل ستانم

نمی خواهم محلّ و منصب و جاه

چه جایِ جاه و منصب پیر زالی

دو عالم را بسوزاند به یک آه

ز مبدا فطرتی دارند هر کس

که کس از فطرتِ خود نیست آگاه

به جنبِ مهرِ یارِ مهربانم

پشیزی بر نیاید مهر تا ماه

به خود نتوان سپردن ره به مقصد

دلالت باید ای خودبین درین راه

ترا هر دیده کز عینِ یقین دید

در آن دیده نگنجد شکّ و اشباه

همه هر چ از تو می آید فتوح است

در آیینِ نزاری نیست اکراه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام