گنجور

شمارهٔ ۱۰۲۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

چون کنم برگ شکیبایی ندارم بیش ازین

یار شد در پرده و بر زد مرا بر در چنین

محرم رازی نه و یاری که پیغامی برد

من چنین بی یار محرم چند باشم بیش ازین

آدمم محروم از فردوس بیرون رانده یی

ای اگر خود را ببینم باز در خلدِ برین

دلبرا یک نکته بشنو از من و گر این سخن

راست می گویم بده انصاف این راز حزین

می توانی دست مسکینی گرفتن سر مپیچ

می توانی مهر ورزیدن منه بنیاد کین

چند باشم با فراقت هم رکاب و هم عنان

چند باشم با خیالت هم وثاق و هم نشین

با چو تو جانانه ای نبود عجب انصاف را

گر حسودم در عقب باشد رقیبم در کمین

دل ستان و دلنواز و دل ربای و دلفریب

چون تو معشوقی که دارد در همه روی زمین

کیست تا گوید به صاحب شُنعتِ ناقص وجود

هرزگویی هرزه کاری هرزه لافی هرزه چین

همچو مجنونی دگر در مسکرات الوجدِ نجد

گر ندید ستی بیا مسکین نزاری را ببین

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام