گنجور

شمارهٔ ۱۰۰۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

مرا که دوست تو باشی نترسم از دشمن

اگر جهان به سرآید من و تو و تو و من

من و تو شرک بود آن تویی نه من غلطم

ز رویِ لطف بپوشی برین خطا دامن

بکش مرا تو بمان تا من از میان بروم

به خونِ من نه دیت بر تو واجب و نه ثمن

به منزلی که تو باشی مرا چه راهِ نزول

که در مقامِ ملایک نگنجد آهرمن

محبتّی که ز تو در درون سینۀ ماست

نگنجد از رهِ انصاف در زمین و زمن

به عهدِ حسنِ تو شد اهلِ راز را معلوم

که هر که جز تو پرستید لات بود و وَثَن

بهارِ عمر چو بگذشت و روزگارِ نشاط

چنان بود که به هنگامِ برگ‌ریز چمن

نزاریا چه کنی چاره نیست جز تسلیم

چو سیل بر بُنه افتاد و برق در خرمن

مرا برفت به غرب ز دست دامنِ دل

کنار ارمن و گُرجم چه گُرج و چه ارمن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام