گنجور

 
نشاط اصفهانی
 

اگر ره است و اگر بیره از قفای تو باشم

اگر بدم من اگر نیک از برای تو باشم

همین بس است که بر من ز روی لطف ببینی

که من نه در خور اندیشه ی لقای تو باشم

بکرده های صواب است امید شیخ و بمن بین

که با هزار خطا چشم بر عطای تو باشم

سخن به بیهده رانم زنیک و بد ندانم

مرا بس این که توانم مطیع رای تو باشم

بمدعای منی پای تا بفرق، خدا را

کجا رواست که من جز بمدعای تو باشم

برات روضه بشویم در آب چشمه ی کوثر

اگر قبول کنندم که خاک پای تو باشم

من و بلای غمت، شیخ و خلد نعیمش

کدام نعمت از این به که مبتلای تو باشم

نشاط قیمت بیگانگی زخلق چه داند

من این معامله دانم که آشنای تو باشم