گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عین‌القضات همدانی

در دیدۀ دیده دیده​ای بنهادیم

و آن را ز ره دیده غذا می​دادیم

ناگه بسر کوی جمال افتادیم

از دیده و دیدنی کنون آزادیم

عطار

بستیم میان و خون دل بگشادیم

پندار وجود خود ز سر بنهادیم

ما را چه کنی ملامت، ای دوست که ما

در وادی بینهایتی افتادیم

مولانا

مائیم که پوستین بگازر دادیم

وز دادن پوستین بگازر شادیم

در بحر غمی که ساحل و قعرش نیست

نظاره‌گر آمدیم و پست افتادیم

اسیری لاهیجی

ما بنده عشق و از خرد آزادیم

با درد و غم عشق تو بس دلشادیم

چون حاصل عمر ما بجز عشق تو نیست

گوئی مگر از برای عشقت زادیم

فرخی یزدی

آن روز که ما و دل ز مادر زادیم

دایم ز فشار درد و غم ناشادیم

در لجه این جهان پر حلقه و دام

آزاد ولی چو ماهی آزادیم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه