گنجور

 
 
عین‌القضات همدانی

در دیدۀ دیده دیده​ای بنهادیم

و آن را ز ره دیده غذا می​دادیم

ناگه بسر کوی جمال افتادیم

از دیده و دیدنی کنون آزادیم

عطار

بستیم میان و خون دل بگشادیم

پندار وجود خود ز سر بنهادیم

ما را چه کنی ملامت، ای دوست که ما

در وادی بینهایتی افتادیم

مولانا

مائیم که پوستین بگازر دادیم

وز دادن پوستین بگازر شادیم

در بحر غمی که ساحل و قعرش نیست

نظاره‌گر آمدیم و پست افتادیم

نظیری نیشابوری

چون طایر باد از قفس آزادیم

دوران گرهی نزد که ما نگشادیم

تاری ز کمند کس نبردیم نشان

در دام کسی پری گرو ننهادیم

واقف لاهوری

دیری است که ما ستم‌کش صیادیم

عمری است که در دام بلا ناشادیم

مردیم و ندیدیم رهایی در خواب

در ساعت سنگین به قفس افتادیم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه