گنجور

 
نظیری نیشابوری

زین غم نه گریه آید و نی ناله برکشم

سخت است حال مشکل اگر تا سحر کشم

غایب نگشته از نظر از پا درآمدم

من آن نیم که رنج فراق سفر کشم

آن بلبل ندیده بهارم که انتظار

در آشیان ز کوتهی بال و پر کشم

بدخوی خانه‌زادم و مغرور خدمتم

معذورم ار ز امر تو یک بار سرکشم

پیدا شود که هرچه مرا هست زان تست

فردا که رخت خویش ازین کو به درکشم

ما و سفال آن سگِ کو، زانکه این شراب

مستی نمی دهد چو ز جام دگر کشم

چندان مرو ز هوش «نظیری » به روز وصل

کین جان بی‌بهاش به پیش نظر کشم

 
 
 
زنده‌رود
مسعود سعد سلمان

ای بخت بد که هیچ نبودم من از تو شاد

هر لحظه ای ز زخم تو درد دگر کشم

بس آب گرم و باد خنک هر شبی که من

از دیدگان ببارم و از سینه برکشم

یا پاره کن به قهر گریبان عمر من

[...]

اهلی شیرازی

تا کی خمار محنت آن سیمبر کشم

او می خورد بمردم و من دردسر کشم

درد مرا بغیر چه نسبت که مدعی

خار از قدم بر آرد و من از جگر کشم

ظاهر شود خرابی عالم ز سیل اشک

[...]

کلیم

چون در مصاف حادثه آه از جگر کشم

تیغم نمی‌برد به چه امّید برکشم

از گریه کور گشتم و بینایی‌ام به جاست

هر لحظه رشتهٔ مژه را در گهر کشم

عمرم به باغبان نخل قدش گذشت

[...]

ساغر کنگاوری

تا کی جفا ز دست تو بیدادگر کشم

رفتم که رخت از سر کویت به در کشم

صیاد تا به چند من از حسرت چمن

در گوشه قفس سر خود زیر پر کشم

با یاد سنبل و گل رخسار زلف تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه