گنجور

 
نظیری نیشابوری

عیشم خوش از آن شعله افروخته باشد

نقلم دل ریش و جگر سوخته باشد

از محنت لب بستنم آن کس شود آگه

کز تیغ جفا چاک دلی دوخته باشد

در عرصه گلزار کند ناله ز تنگی

مرغی که به کنج قفس آموخته باشد

نیکوییی ما در ره بازار خریدند

عیبش به متاعیست که نفروخته باشد

محتاجی ما باعث آسایش ما شد

غارت نخورد هرکه نیندوخته باشد

گرمی مفروشید که در مجمع ما نیست

شمعی که نه از سوز خود افروخته باشد

از صدق نفس چند زنی لاف «نظیری »

مشکت همه سرب و جگرسوخته باشد