گنجور

 
نظیری نیشابوری

روزی چو بازمانده ضعیفان ز کاروان

دل واله بسیج یساق خدایگان

گه وعده ای نهاده گرو در فریب این

گه مرکبی گرفته به وام از قبول آن

صد رنگ فکر بافته نساج آرزو

من آسمان نهاده گرو پیش ریسمان

چشمم ز اشگ آبله باریده در قدم

پایم ز شوق مرحله پیموده در مکان

می دید در جریده حالم برادرم

گفت ای کمال طبع تو نقصان خاندان

تو در نشیب ظلمت و عدی آفتاب

تو در حضیض صورت و معنی به آسمان

صد دفتر از ثنای تو شد هدیه در وطن

یک کاغذ عطای تو نامد به ارمغان

از بعد چارده سنه خدمت درین رکاب

چون ماه شانزده شبه ای روی در زیان

ذوق حضور کلبه من هیچ کس نداشت

از شهرت تو گشته ام آواره جهان

فرزند و مادرند کباب از فراق و من

در سایه همای تو محتاج استخوان

داری سمند قدرت ازین سیل در گذر

هستی سوار همت ازین صف برو جهان

از خامه گیر نیزه خطی برو ز جنگ

وز طبع آر توسن تازی به زیر ران

جهدی که معنیی ز تو ماند به روزگار

رستم نیی که از تو نویسند هفت خوان

اکنون که انتظام اقارب به نظم تست

فکری که منتشر نشود عقد دودمان

دستی به نظم رفتنم از آستین برآر

تا همچو گوهر از سرکلکت شوم روان

می گفت و من به عربده می گفتمش خموش

سستی مکن که دولت صاحب بود جوان

اقبال رفته رفته رساند به کام دل

بر بام پایه پایه توان شد به نردبان

زشتست ما به راحت و صاحب به کارزار

در خانه میزبان نه و بر سفره میهمان

قوت به قدر پرورش شهریار نیست

برخیز تا رویم به جایی که می توان

گفتیم و عزم جزم نمودیم کز قضا

آمد نشان خاص هنر فهم غیب دان

اعراض بر برادر و تخفیف من غرض

تعطیل بر وظیفه و تعزیل ترجمان

خواندیم و از خجالت هم برفروختیم

او شمع خاندان شد و من برق خانمان

بر عزم خانه جنس غریبی ببار بست

آمد به حضرت تو که گیرد خط امان

شد مدتی که خدمت درگاه می کند

ممتاز نکته ای نشد از لفظ درنشان

هرگه نوشته ام که در رجعتی بزن

پاسخ شود که از تو شود این غرض بیان

با صد زبان فصاحت هارون نمی خرد

گوشی که از کلیم خرد لکنت زبان

آنجا ز گوش تا بگریبان صدف پرست

گوهر به بحر ابر چه ریزد به رایگان

گفتم مرا مشور که این آب نظم من

بر جویبار خاطر او تیره شد روان

برگ گلی به جایزه ام هیچ کس نداد

با آن که چار فصل سرودم به گلستان

بگذار این تجارت ناسودمند را

جنسی مخر که مایه کنی در سر زبان

ور زانکه ثابتی که کنی جرئتی چنین

یا آن که واثقی که بری بهره ای چنان

عهد قدیم اختر بختم قصیده ای

آورده وقت اوج عطارد بر آسمان

این شیوه رسم بود که هرگاه بشنود

تصحیح حاجتی کندم در ازای آن

اکنون گدای جایزه رخصت توام

برخی ازان قصیده نوشتم ببر بخوان

 
 
 
رودکی

هان! صائم نوالهٔ این سفله میزبان

زین بی نمک ابا منه انگشت در دهان

لب تر مکن به آب، که طلقست در قدح

دست از کباب دار، که زهرست توامان

با کام خشک و با جگر تفته درگذر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از رودکی
عنصری

گفتم نشان ده از دهن ای ترک دلستان

گفتا ز نیست ، نیست نشان اندرین جهان

گفتم که ساعتی ببر من فرونشین

گفتا که باد سرد زمانی فرو نشان

گفتم که باد سرد زیان داردت همی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
فرخی سیستانی

بگشاد مهرگان در اقبال بر جهان

فرخنده باد بر ملک شرق مهرگان

سلطان یمین دولت میر ملوک بند

محمود امین ملت شاه جهان ستان

شاهی که پشت صد ملک کامران بدید

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ناصرخسرو

بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروان

تا چونکه سال و ماه دوانند هردوان

من مر تو را نمودم اگرچه ندیده بود

با کاروان رباط کسی هر دوان دوان

از رفتن رباط نه نیز از شتاب خود

[...]

ازرقی هروی

گویی که ماه و مشتری از جرم آسمان

تحویل کرده اند بباغ خدایگان

وز ماه و مشتری شده آن خاک پرنگار

نوری عجیب صورت و شکلی بدیع سان

نی نی ، که ماه و مشتری از وی ربوده اند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ازرقی هروی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه