گنجور

 
نیر تبریزی
 

ای جوان کاین همه آتش زنیم بر دل و ریش

سینه از آه به تنگ است بیندیش ز خویش

نظری کار مرا ساخت مرنجان بازو

ای کماندار که بر دل زنیم این همه نیش

گله از بخت ندارم چو تو محبوب منی

برتر از سلطنت از بخت چه خواهد درویش

عشق با عقل من آن کرد که بادی به غبار

هجر با جان من آن کرد که سیلی به حشیش

ترک چشمت کشد ار تیغ به رویت چه عجب

مست چون تیغ برآهیخت چه بیگانه چه خویش

سر کویی که شتر گم شود آنجا به قطار

من دلی گمشده می‌جویم از آن زلف پریش

خون به دست آر که کار دلم از کار گذشت

همه با ناز و تعلل نرود کار ز پیش

چند کارم همه از دور به ایما گذرد

دل حسرت‌زده کم زوی ترا حوصله پیش

نیّرا دل به یکی بند ز باقی بگسل

پای زن بر سر افسانۀ هفتاد و دو کیش

وارث تاج ولایت که پس از احمد پاک

اوست ناموس جهان داور و باقی همه میش