گنجور

 
نیر تبریزی

نگار من چو بتاراج عقل و دین خیزد

غبار لشگرش از ترک تا بچین خیزد

ملفق است بهم نیش و انگبین چه عجب

خطی سیه گر از آنسکان انگبین خیزد

زهی خلف که دمادم ز آسمان و زمین

بمادر و پدر پاکت آفرین خیزد

نه چونتو کوکب درخشان ز آسمان تابد

نه چونتو سروسهی قامت از زمین خیزد

به گلشنِ تو ، خزان و بهار یکسان است،

چُو گل به بادِ خزان رفت ، یاسمین خیزد

زیکدو جرعه بگلزار چهره ده آبی

نظاره کن که چه گلهای آتشین خیزد

دو چشم مست دو لب مست و هرچه خواهی مست

نعوذ بالله اگر شحنه از کمین خیزد