گنجور

 
نیر تبریزی
 

ترک چشمت چو کمین از پی نخجیر کند

شیوۀ هر نگهش کار دو صد تیر کند

دل سودازده را چاره ز زنجیر گذشت

تا دگر حلقۀ زلف تو چه تدبیر کند

پرده بردار که از شعشعۀ طلعت تو

کس برویت نتواند نظری سیر کند

آنچه شیران قوی پنجه به نخجیر نکرد

آهوش چشم خطاکار تو با شیر کند

نادراز دست تو جانی بسلامت برود

حشم زلف تو زیندست که شبگیر کند

وقت آنست که طبل لمن الملک زند

حشمت اینکار که در شیوۀ تسخیر کند

دل بصد عشوه کند صید ندارد نگهش

نیرّ اینحالت طفلانه مرا پیر کند