گنجور

 
نیر تبریزی
 

حسن از آنپایه گذشته است که در وصف من آید

مگر او پرده براندازد و خود رخ بنماید

رشگم از پرتو خورشید جهانتاب برآید

که همه روز همی روی بدیوار تو ساید

همه ما را بقفا عیب کنند اهل سلامت

کس بروی تو نگوید دل مردم نرباید

وعده قتل من ایکاش بفردا نگذارد

عهد خوبان همه دانند که بس دیر نپاید

چه بود زاهد اگر ذوق حضور تو ندارد

در فردوس ملایک بهمه کس نگشاید

رخ برافروز بگو با گل سوری که ببلبل

ناز مفروش که از زشت رخان ناز نشاید

ساقی آب طرب انگیز به بیدردلان ده

درد جامی بمن آور که مرا درد فزاید

خلفی چونتو نزاید مگر از مادر گیتی

تا از اینصورت زیبای دلاویز چه زاید