گنجور

شمارهٔ ۱۳۷

 
نیر تبریزی
نیر تبریزی » غزلیات
 

زکمان ابروی دلنشین چو خدنک غمزه رها کنی

سز دار بتیربهای او دو هزار خون خطا کنی

تو زهر طرف که کشی کمان کنمت سپر تن ناتوان

که مباد بر دل دیگران رهی از مراوده وا کنی

کشم آنچه ناز توانمت گاه پیش غیر نخوانمت

که ستیزه جوئی و دانمت که بهانه بهر جفا کنی

بدلم شرر زدی از ستم زدم ز غیرت مشق دم

بکن آنچه دانیم ای صنم که ز ماست هر چه بما کنی

بخدنگ غمزۀ جانستان چو ز پا فکندیم ایجوان

چه شود دمی بوداع جان نگهی اگر بقفا کنی

ز بلای چشم تو کشوری همه شب ستاده بداوری

تو دگر ندانمت ای پری که بکار خلق چها کنی

نه بنزد خویش خوانیم نه ز کوی خویش برانیم

نه ببندی و نه رهائیم نه کشی مرا نه دوا کنی

رطب است خارجفای تو شکر است زهر بلای تو

چو توئی چو نیست بجای تو صنما بکن که بجا کنی

چه جفا که نیّر ناتوان نکشد ز دست تو دلستان

بفدای چشم تو ایجوان که کشی مرا و رها کنی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور