گنجور

 
نیر تبریزی
 

شد فرشته ارض بسوی آسمان

که فرشته ابر باز آمد دمان

گفت کای باران رحمت را تو ابر

در شگفتی مانده از صبر تو صبر

این جفاها را تحمل تا بکی

ای یمین قدرت دادار حی

حکم فرما تا ز ابر ای ذالفتوح

هین برانگیزم ز تو طوفان نوح

باز صیحۀ رعدهای هولناک

زهرۀ این قوم سازم چاک چاک

یا بهل در جنبش آرم برق را

پاک سوزم خرمن اهل رزقرا

یا بیارم سنگها زین منجنیق

چون جنود ابرهه بر این فریق

گفت شه ایطایر فرّخ سیر

با سلامت کن از این صحرا گذر

لب فرو بند از حدیث غیم و صحو

داستانهای کهن گردید محو

رفت بر باد فنای عهد ذر

قصۀ نوح و حدیث و لا تذر

نیست در خورد قیاس اینداستان

عشق در خون شست رسم باستان

اینحدیث نوح و ابراهیم نیست

زاد این ره جز سر تسلیم نیست

یاری تو نزد ماه آمد قبول

باره واپس ران از ایندشت مهول

خار اینوادی همه تیر بلاست

طور ایمن نیست اینجا کربلاست

بازگشت آنطایر فرخنده پی

از حضور حجت دادار حی