لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
نسیمی

بر دلم هردم جفای بی‌وفایی می‌رسد

وه که بر جان من از هر سو بلایی می‌رسد

روزگاری شد که در وادی حیرت مانده‌ام

نه رهی پیدا شد و نه رهنمایی می‌رسد

قصد جان دارد فراق و وعده دیدار او

درد، راحت گشت ما را تا دوایی می‌رسد

از هوای خاک کوی توست در اشک ما

عاقبت از پاکی گوهر به جایی می‌رسد

غنچه دل از نسیم کوی او خواهد شکفت

ای نسیمی! غم مخور مشکل‌گشایی می‌رسد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عبید زاکانی

از دم جان‌بخش نی دل را صفایی می‌رسد

روح را از نالهٔ او مرحبایی می‌رسد

گوییا دارد ز انعامش مسیحا بهره‌ای

کز دم او دردمندان را دوایی می‌رسد

یا مگر داود مهمان می‌کند ارواح را

[...]

خیالی بخارایی

هردم از غیبم به گوش دل ندایی می‌رسد

کز پیِ هر درد تشریف دوایی می‌رسد

پر منال ای دل چو نی از بی‌نوایی هر نفس

چون به قدر حال هرکس را نوایی می‌رسد

هرکس از دیوان قسمت چون نصیبی می‌برند

[...]

کلیم

عاشق از حیرت درین وادی به جایی می‌رسد

تا نگردد راه گم کی رهنمایی می‌رسد

خون خود بر گل‌رخان شهر قسمت می‌کنم

هرکه می‌آید به دست او حنایی می‌رسد

رشک بر سنگ فلاخن برده سرگردانیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه