گنجور

 
نسیمی

گر شبی بازآید از در شمع جان افروز من

بر چراغ مهر و نور صبح خندد روز من

گر مرا روزی خیالش روی بنماید به خواب

مطلع اقبال گردد طالع فیروز من

تا سحر هر شب چو شمع از آتش هجران یار

دیده گریان است و می سوزد دل پرسوز من

پیش ابروی تو می خواهم که جان قربان کنم

پرده بردار از رخ، ای عید من و نوروز من

تا نهان کردی ز من رخ، یک نفس غایب نشد

صورت روی تو از چشم خیال اندوز من

کی تواند کرد عاشق گوش بر پند ادیب؟

زحمت خود می دهی ای پیر پندآموز من

چون نسیمی هر که او شد بنده فضل اله

کی تواند کو ببیند شمع جان افروز من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

هر سحرگه در هوای ماه مهرافروز من

زهره در چرخ آورد نالیدن دلسوز من

آسمان در دست من چون حلقهٔ خاتم شود

گر بیابد دست بر وی طالع پیروز من

جیب تا دامن چو صبح از مهر خواهم چاک زد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه