گنجور

 
نسیمی

ای رخت از روی حسن آیینه گیتی نما

وی قدت چون طوبی از خوبی به صد نشو و نما

تا که جان بازد ز شوق روی خوبت جان من

عاشقان خویش را ای ماه گاهی رو نما

چون رخت مقصود خلق است، کعبه عشاق هم

هست از این هر عالمی عاشق تو را تنها نه ما

جان جانها چون سر زلف تو آمد لاجرم

گر تو ننمایی رخت هردم رود صد جان ز ما

ساقیا بر یاد چشم مست یار دلربا

خیز و در عین قدح ریز آن می راحت فزا

خیز و در بحر محیط می فکن کشتی جام

تا چو ما گردی در این دریا به حکمت آشنا

حرمت می دار کز بیت الحرام آورده اند

تا شوی از شرب او واقف ز اسرار قضا

تلخی‌اش را حق شمر چون گفته‌اند «الحق مر»

رنگ و بویش را مدان باطل که آن نبود روا

زاهدا! نوشیدن می از سر اخلاص و صدق

بهتر از ورزیدن زهد است با شید و ریا

در هوای دلبران عمر نسیمی صرف شد

وز همه در عمر خود هرگز نمی‌بیند وفا

 
sunny dark_mode