گنجور

 
سرایندهٔ فرامرزنامه

چو یک هفته مستان شدند انجمن

جهان پهلوان گفت زان کرگدن

به نوشاد گفت ای شه بافرین

کجا باشد آن کرگدن در زمین

بدوگفت ز ایدر به فرسنگ بیست

چنان شد که کس را نشایدْش زیست

سه فرسنگ بینی یکی مرغزار

گله گشته بر هر سوی ده هزار

یکی بیشه بینی سه فرسنگ راه

بدان بیشه کردن که آرد نگاه

همه کرگدن گردن افراخته

زمین را به دندان برافراخته

یکایک همه ژنده پیلان به تن

به هر بیشه و دشت و غار انجمن

چه غم دارد از گرز و کوپالشان

که شاید بریدن پی یالشان

فرامرز گفت ای شه پر خرد

اگر کرگدن تیغ من بنگرد

ز بیمش بریزند هریک سُروی

یکایک شود مست و افتد به روی

بفرمود تا برکشیدند کوس

برآمد ز اسب گرانمایه طوس

چه گستهم و گرگین و فرزند گیو

جهان سوز گرسم که او بود نیو

بفرمود کاید سواری هزار

دلیران با آلت کارزار

بشد سوی آن دشت با انجمن

به جایی که بد بیشه و کرگدن

ز یک دامن دشت تا کوهسار

ز هر سو بفرمود کنده هزار

چو شد کنده آنگه مغاک بلند

ز خاشاک بر وی بیفکند چند

به خاک و به خاشاک چون شد نهان

ز دیگر کران پهلوان جهان

در آورد آن لشکر جنگجوی

کران تا کران یک به یک سو به سوی

دهل‌های بسیار و کوس و درای

دف و چنگ و افغان شیپور و نای

یکایک همه نعره برداشتند

همان کرگدن پشت برگاشتند

ز هر سو دوان کرگدن ده هزار

گله کشته بر دامن کوهسار

در آمد به هامون یکی رستخیز

ز افغان همی کرگدن در گریز

به هر سو که آمد یکی در میان

ز تیغ دلیران شدی پرنیان

همه بیشه را آتش اندر زدند

چو زیشان همه بیشه‌ها بستندند

برفتند هریک به کردار کوه

گریزان به هامون گروها گروه

ز هامون چو لشکر برآمد به تنگ

از آن دو گروهی درآمد به جنگ

به روی بیابان بکرده مغاک

همه ژنده پیلان کشیدند به خاک

گله گشته یک روی و بگریختند

برآن چاهساران فرو ریختند

همانا نشد زآن دوان بی شمار

رهایی یکی زان دلیران کار

به هرجا از آن گله بگریختند

برآن چاهساران فرو ریختند

همانا نشد زآن دوان بی شمار

رهایی یکی زان دلیران کار

به هر جا از آن گله بگریختند

به هر شوره ای گل برانگیختند

همه چاهساران پر از کرگدن

به هم درفتاده شدند انجمن

چه در چه فتاده چه کشته چه خست

چنان شد که یک تن ازیشان نرست

ز شمشیر شیران خنجر گذار

تهی گشت از کرگدن دشت و غار

یکی زان میان بر کرانه نشد

خطایی به دست زمانه نشد

چو زان دد تهی شد همی دشت و غار

دویدند هر یک بدان چاهسار

ز پیلان بجوشید کوس و مغاک

گرفته ز پیش و ز پس چاک چاک

خروشان به چاهسار سیصدهزار

جهان گشته چون ساز درنده‌وار

بکشتند بر هر سر چاهسار

به هر جا یکی بد بکشتند زار

چنان دان که در دشت کین چند میل

همه لاشه کرگدن شد دو میل

به هر جا سر شیر پست آمده

به هر سو تن پیل خست آمده

نشد تیز دندان دد کارگر

که از تیغ شیران پرخاشخر

چو دد شد یکایک به گیتی نهان

سوی چشمه شد پهلوان جهان

به هر جا که پیلی درانداختند

کشیدند هردو پی‌ای ساختند

همه هفته در چاهساران بماند

فرستاد نوشاد لشکر بخواند

نگه کرد نوشاد تا چند میل

بیفکنده کشته شده ژنده پیل

بر ایرانیان از جهان آفرین

ز نو خواند هر دم بسی آفرین

ددان را که بد بر تل انداختند

گروها گروه انجمن ساختند

شمردن بفرمود پس شهریار

شماره برآمد چهل شش هزار

شه هندوان شاد دل گشت ازین

به ایرانیان کرد صد آفرین

همی گفت کین رخت آمیخته

به تدبیر ایرانیان ریخته

نه از دیو پیچد نه از تیره گرگ

نه از کرگدن اژدهای بزرگ

سرانجام این بُد چو ایدون بود

ندانم که تاکید ره چون بود

ببینم سر و مغز شیران ز کید

پراکنده و دختران کرد صید

فرامرز گفت ای سرِ موبدان

چو بینی همین کار و بار ددان

همه اینچنین تا به هند اندرون

به ایران شمارند خوار و زبون

تو گفتی که لشکر نیاید به کار

بدان ژنده پیلان ناهوشیار

ندیدی تو گردان ایرانیان

که بندند هنگام کین چون میان

چنین یک به یک در چه این آورند

به نیزه فلک بر زمین آورند

به پاسخ چنین داد کای نامدار

ز گرشسب و اترد تویی یادگار

شنیدم که چون رو به آورد زد

به کینه همی مرد بر مرد زد

هرآن گه که گشتی به آورد مست

نبردی سوی تیغ پیکار دست

پیاده دویدی به کردار گرد

یکی را گرفتی زدی بر دو مرد

سپاسم به دادار جان آفرین

که چون تو کسی سوی ما شد قرین

که ایمن کنی مرز هند از بدی

چو خورشید سازی ره ایزدی

یکی هفته زان پس در آن مرغزار

نشستند جویان ز بهر شکار

به هر مرز کو بود سر سر نهاد

بیامد بدید آن دلیران راد

چو دیدی بسی آفرین خواندی

برآن لشکر و جیش درماندی

چو نوشاد از آن نامور شاد شد

از آن چاره پتیاره آزاد شد

سران‌های آن کرگدن سه هزار

بریده بیاورد بهر نظار

همه هندوان شاد و خرم شدند

از آن برجهان جمله بی غم شدند

چنان بد همه کار و بار جهان

وزآن پس تو را باشد اندر جهان

ازین پس کنون رسم کید آوریم

عقابی برانیم و صید آوریم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه