گنجور

 
ناصرخسرو

آگاه باشید که نفس مردم جزء است نه اثر از نفس کلی و دلیل بر درستی، این قول آنست که نفسهای مردم فعل کل خویش همی کند اندر پدید آوردن شکلها و صورتها و صنعتهای عجب کردن از بهر کشیدن منفعت را بخویشتن و دور کردن مضرت از خویشتن و نیز از کشیدن منفعت بجز از خویشتن بر مثال نگاشتن نفس کلی مر طبیعت را و نهادن نوعها و شکلها و صورتها اندرو و پدید کردن قوتهای طبیعی از جهت کشیدن منفعتها و دور کردن مضرتها از انواع حیوان اندر وقتی دون وقتی پس بدین سبب پیدا شد که آنک اندر مردم است نفس جزئی است از نفس کلی.

و دیگر دلیل بر آنک نفس مردم جزئیست از نفس کلی نه اثر اوست آنست که اثر آهنگ نکند ببر رسیدن بر علت موثر خویش چنانک همی مردم آهنگ کند ببر رسیدن بر عقل که علت نفس کل است، و اثر را علم لازم نباید و هرگز اندر موثر خویش نرسد چنانک دبیری اندر دبیر اثر است و هرگز دبیری از دبیر خویش خبر ندارد، و چون یافتیم نفس جزئی را که آهنگ کرد سوی اندر رسیدن بعقل کل که او علت نفس کل است یقین شدیم که آن نفس که اندر مردم است او جزء است از نفس کلی بذات، و اثر از نفس گفتار است نه ذات اوست، و گفتار بذات خویش نادانست و نفس داناست و گفتار را علم و تمیز نیست دیگر آنست که اگر نفس مردم اثر بودی از نفس کلی و نفس کلی بجزئی پیوسته است بخواندن مرورا برسولان سوی خویش و دادن نطق مرو را و این همه از پیوند نفس کل است با نفس جزئی آن وقت سزاوار با ناسزاوار پیوسته بودی و اندر حکمت چنین نشاید و اثر پذیر از موثر اندر پذیرفتن انباز و همراز باشند بر مثال پذیرش چیزهای طبیعی اثر از آفتاب و اثر از اثر فاضلتر و شریفتر نباشد و نفسها را یک بر دیگر شرف و فضل سخت بسیارست بپاکی و صلاح و پلیدی و فساد پس درست شد که نفس جزئی که اندر مردم است نه اثر است از نفس کلی بلکه جزء است ازو.

وگر نفسها از نفس کل اثر بودی همه یکسان بودندی، اما اندر اول حال که علم نپذیرفته است نفس مردم از نفس کلی اثر باشد، از بهر آنک اندر آغاز پیوستن نفسی بجسد همه یکسان باشد، و چون علم پذیرفتند اجزا نفس کل شوند بر تفاوت چنانک جزئی بزرگ تر از باشد و شریف تر و بدین قول که گفتیم نفس کل جز است نه اثر نه آن خواستیم که جزء پاره یی از اوست کهتر و مهتر، ولکن آن خواستیم که پیدا کنیم که جوهر نفس مردم جوهر نفس کل است و باقی است و همچنو بپذیرفتن علم و ناچیز شونده نیست چون اثر از موثر کش بموثر خویش رسیدن نباشد.