گنجور

 
ناصر بخارایی

ای حسن تو آئینهٔ انوار الهی

اوصاف جمال تو ندانند کماهی

خوبان جهان جمله چراغند و تو نوری

غلمان جنان جمله غلامند و تو شاهی

در دیدهٔ من راز تو پوشیده نماند

چون مردمک دیده به خون داد گواهی

گر سوی توام دست دهد نامه نوشتن

ز انگشت قلم سازم و از دیده سیاهی

چشمم به تو روشن شد و مجلس ز تو گلشن

با شمع بگو تا بنشیند که تو ماهی

از کوی تو من باز نیایم به ملامت

دُردی کش عشق تو نترسد ز مناهی

گر جور کنی از تو به سوی تو گریزم

غیر از تو کسی نیست مرا هم تو پناهی

از دیدهٔ ناصر نشود نقش تو غایب

خوش چشمهٔ آبی‌ست که دارد چو تو ماهی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

ای بر همه میران جهان یافته شاهی

می خور، که بد اندیش چنان شد که تو خواهی

می خواه، که بدخواه به کام دل تو گشت

وز بخت بد اندیش تو آورد تباهی

شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای

[...]

عنصری

ای ماه سیه پوش تو روشن شده ماهی

هم شمع سرای من و هم پشت سپاهی

از قامت و قدّ تو برد سرو بلندی

وز حلقۀ زلف تو برد قیر سیاهی

جانم به صلاح آید از آن نوش لب تو

[...]

انوری

ای بر سر کتاب ترا منصب شاهی

منشی فلک داده بر این قول گواهی

جاه تو و اقطاع جهان یوسف و زندان

ذات تو و تجویف فلک یونس و ماهی

ناخورده مسیر قلمت وهن توقف

[...]

سید حسن غزنوی

ای بر صفت یوسفیت حسن گواهی

ماننده یوسف شده در غربت شاهی

حسن تو ترا بی بخبری برده به تختی

مهر تو مرا بی گنهی کرده به چاهی

از لعل تو یک خنده و از عقل جهانی

[...]

اوحدی

رخ باز نهادم به سماوات الهی

تا بر سر گردون بزنم نوبت شاهی

رخت و خر خود را همه بگذاشتم اینجا

چون یار مسیحم، بسم این چهرهٔ کاهی

از من مطلب مهر خود، ای شاهد دنیا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه