گنجور

 
ناصر بخارایی

از خود آن یار به هر نام نشانی بدهد

تا دلی در طلبش افتد و جانی بدهد

به حدیثی شده‌ام از لب او من خرسند

از لبم گر ندهد کام زبانی بدهد

من جهانی به بهای سر مویش بدهم

لیکن او کی سر موئی به جهانی بدهد

من همه روی زمین در طلب او گردم

گر زمانه نکند ظلم و زمانی بدهد

بیدلی همچو صبا نام وفاداری یافت

که اگر جان طلبد یار، روانی بدهد

کس نیامد به جز از ساغر می بر سر ما

چند درد سر ما جام گرانی بدهد

ناصر از دست رود همچو قدح کف بر لب

بوسه‌ای گر به لب تنگ دهانی بدهد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ابن یمین

گر بوصل خودم آنماه زمانی بدهد

دل من روح بشکرانه روانی بدهد

آشکارا ندهد بوسه ام از بیم رقیب

کاش باری نکند بوسه روانی بدهد

بتماشای قدش دل بچمن رفت مگر

[...]

وحشی بافقی

هم مگر فیض توام نطق و بیانی بدهد

در خور شکر عطای تو زبانی بدهد

آن جواهر که توان کرد نثار تو کم است

هم مگر همت تو بحری و کانی بدهد

چشمهٔ فیض گشا خاطر فیاض شماست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه