گنجور

 
ناصر بخارایی

بیا که شاه نشین است صدر سینهٔ ما

ببین جواهر منظومه در خزینهٔ ما

بر آب دیده گذر داشتم به روز وداع

به موج خون جگر غرق شد سفینهٔ ما

شراب لعل تو داریم در زجاجهٔ چشم

منور است به روی تو آبگینهٔ ما

مرا وصال تو دی بود و هجر تو امروز

زهی خرابی امروز و ذوق دیینهٔ‌ ما

ز مهر روی تو ناصر توقع آن دارد

که هیچ‌گاه نبندی کمر به کینهٔ ما

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظیری نیشابوری

دل شکسته بود تحفه خزینه ما

نگین ملک توان ساخت ز آبگینه ما

چراغ صومعه‌ها زنده می‌توان کردن

به دوستی تو، یعنی به سوز سینه ما

تو کار غیب چه دانی که چیست؟ طعنه مزن

[...]

قدسی مشهدی

ز نقش کینه چو پاک است لوح سینه ما

به دوستی که تو هم دل بشو ز کینه ما

ز خیره‌چشمی خود سوختم که یار امروز

هنوز در عراق است از نگاه دینه ما

ز اشتیاق خدنگ تو بعد مردن هم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه