گنجور

 
ناصر بخارایی

گر پرتو خورشید رخت بر قمر افتد

مه ز بر قدمهای تو چون خاک در افتد

من ذرهٔ تاریکم و تو مهر منور

روشن شوم ار سوی من‌ات یک نظر افتد

چون لاله به خون غرق سر از خاک بر آرم

روزی اگرت بر سر خاکم گذر افتد

هر جای که ساقی تو شوی باده چه حاجت

هر کس که ببیند رخ تو بیخبر افتد

با تیغ مژه چشم تو هر جا که نهد روی

دلها چو سر زلف تو بر یکدگر افتد

چون پسته اگر لب بگشائی به تبسم

شور لب شیرین تو اندر شکر افتد

ناصر به ره عشق مرو تیز و بیندیش

کز تیزروی مرکب تازی به سر افتد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سید حسن غزنوی

روزی که مرا چشم به تو خوش پسر افتد

آن روز همه کار دلم زیر سر افتد

عقلم سر خود گیرد و از پای در آید

صبرم بسر کوی تو از دست برافتد

بر خلق زسرگشته هجران خبر افتد

[...]

عطار

گر پرده ز خورشید جمال تو برافتد

گل جامه قبا کرده ز پرده به در افتد

چون چشم چمن چهرهٔ گلرنگ تو بیند

خون از دهن غنچه ز تشویر برافتد

بشکافت تنم غمزهٔ تو گرچه چو مویی است

[...]

خیالی بخارایی

باشد که ز رخسار ترا پرده برافتد

تا بیخبران را سخن عشق در افتد

افتاد سرشک از نظر و خوار شد آری

این است سرانجام کسی کز نظر افتد

برپای تو سر می نهم و اشک بر آن است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه