گنجور

 
سیدای نسفی

بی تو امشب بس که احوال خرابی داشتم

از تهی آغوش خود پیچ و تابی داشتم

پیکرم می جست همچون نبض بیماران ز جا

تا سحر چون موج سیماب اضطرابی داشتم

آتشم افسرده روی و در چراغم نم نبود

بی جمالت خانه بی آب و تابی داشتم

اشک می پاشید بر اطراف مژگانم نمک

گاه می گفتم به چشم خود که خوابی داشتم

هر چه می کردی تو امشب بود کارم پیروی

هر چه می گفتی زبان بی جوابی داشتم

می شمردم هر زمان داغ شب بگذشته را

تا به وقت صبح با خود سر حسابی داشتم

در خیال خط رخسار تو هوشم رفته است

گرچه در ظاهر به پیش رو کتابی داشتم

چون نگرید خون به حالم روز و شب ای سیدا

در کنار خویش ماه و آفتابی داشتم

 
sunny dark_mode