در عهد ما رواج به اهل هنر نماند
امروز آبروی به لعل و گهر نماند
پروانه رفت نشاء پرید و قدح شکست
از شمع یادگار به جز چشم تر نماند
از هیچ خانه یی نبرآمد صدای جود
در روزگار ما ز کریمان اثر نماند
رحمی به ساکنان گلستان که می کند
ای باغبان به مرغ چمن بال و پر نماند
گردون سفله بی هنران را رواج داد
از بس که اعتبار به صاحب هنر نماند
نگرفت خون ناحق پروانه شمع را
فیضی به گریه شب و آه سحر نماند
رفتند سیدا به صد افسوس اهل جاه
بر سر از این کلاه به جز دردسر نماند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به کاستیهای زمانه خود اشاره میکند و میگوید که در عصر حاضر، هنرمندان و افراد با دانش و اعتبار به فراموشی سپرده شدهاند. او از بیرحمی روزگار نسبت به نیکوکاران و خالی شدن خانهها از صدای مهر و محبت ابراز نگرانی میکند. با تمثیل پروانه و شمع، از غم و اندوه موجود در زندگی یاد میکند و به فرسایش ارزشهای انسانی در جامعه معاصر میپردازد. در انتها، او به ناامیدی خود از وضع موجود میافزاید، که فقط درد و رنج برایش باقی مانده است.
هوش مصنوعی: در زمان ما دیگر خبری از احترام به اهل هنر نیست و امروز دیگر اعتبار و ارزش زر و جواهر هم از بین رفته است.
هوش مصنوعی: پروانه از باغچه پرواز کرد و ظرف شراب شکست و از شمع یادگار تنها چشمان اشکبار باقی ماند.
هوش مصنوعی: صدای بخشش و کرامت در روزگار ما از هیچ خانهای شنیده نمیشود و نشانهای از انسانهای بزرگوار باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: ای باغبان، به ساکنان گلستان رحم کن، زیرا مرغ چمن دیگر پر و بالی ندارد.
هوش مصنوعی: آسمان پست و بیمحتوا به دلیل اینکه دیگر ارزش و احترامی برای هنرمندان باقی نمانده، به بیهنران اجازه رشد و نمود داده است.
هوش مصنوعی: پروانه به خاطر عشقش به شمع جانش را از دست داد و در این میان، نه تنها کسی به او توجه نکرد، بلکه هیچ اثری از غم یا اندوه برای او باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: سیدها با حسرت رفتند، در حالی که عدهای که خود را اهل مقام و جایگاه میدانستند، به خاطر این کلاه چیزی جز دردسر برای آنها باقی نمانده بود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از عشق روی دوست مرا خواب و خور نماند
بی او قرار و صبرم از این بیشتر نماند
روشن همی نبینم بی روی او جهان
گویی به دیدگان من اندر بصر نماند
خونِ جگر ز دیده بپالود آنچه بود
[...]
از مرگ رافع بن علا، آن جهان جود
از رفعت و علا بجهان در اثر نماند
نه شخص او برفت، که شخص کرم برفت
نه ذات او ماند، که ذا هنر نماند
واحسرتا که شاخ امیدم به بر نماند
چندان که بو کنم ز درختم ثمر نماند
افتاد نور صبح نخستین به بسترم
رفتم ز خواب چشم بمالم سحر نماند
دوران خراج ملک بدخشان ز من گرفت
[...]
در هجرت، از شکست، دلم را اثر نماند
زین پیش بی تو بود قرارم، دگر نماند
شمعی که تازه کشته شود، دودش اندک است
بازآ که بی تو یک نفسم بیشتر نماند
ای بلبلان، بقای شما باد در چمن
[...]
فصل خزان رسید ز گلها اثر نماند
از بلبلان به باغ به جز بال و پر نماند
کردیم عمر خویش چو گل صرف رنگ و بوی
زاد رهی که بود برای سفر نماند
فانوس کرده در ته دامن چراغ را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.