گنجور

 
قدسی مشهدی

در هجرت، از شکست، دلم را اثر نماند

زین پیش بی تو بود قرارم، دگر نماند

شمعی که تازه کشته شود، دودش اندک است

بازآ که بی تو یک نفسم بیشتر نماند

ای بلبلان، بقای شما باد در چمن

کز ما به نیم چاشت چو شبنم اثر نماند

وقتی به پرسش دلم آمد خدنگ یار

کز گریه نیم قطره خون در جگر نماند

بر من ز باغ وصل چنان بسته‌اند راه

کامیدواری‌ام به نسیم سحر نماند

قدسی چنان گداخت ز تاثیر درد عشق

کز نام‌بردنش به زبانها خبر نماند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

از عشق روی دوست مرا خواب و خور نماند

بی‌ او قرار و صبرم از این بیشتر نماند

روشن همی نبینم بی روی او جهان

گویی به دیدگان من اندر بصر نماند

خونِ جگر ز دیده بپالود آنچه بود

[...]

وطواط

از مرگ رافع بن علا، آن جهان جود

از رفعت و علا بجهان در اثر نماند

نه شخص او برفت، که شخص کرم برفت

نه ذات او ماند، که ذا هنر نماند

نظیری نیشابوری

واحسرتا که شاخ امیدم به بر نماند

چندان که بو کنم ز درختم ثمر نماند

افتاد نور صبح نخستین به بسترم

رفتم ز خواب چشم بمالم سحر نماند

دوران خراج ملک بدخشان ز من گرفت

[...]

سیدای نسفی

فصل خزان رسید ز گلها اثر نماند

از بلبلان به باغ به جز بال و پر نماند

کردیم عمر خویش چو گل صرف رنگ و بوی

زاد رهی که بود برای سفر نماند

فانوس کرده در ته دامن چراغ را

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه