در هجرت، از شکست، دلم را اثر نماند
زین پیش بی تو بود قرارم، دگر نماند
شمعی که تازه کشته شود، دودش اندک است
بازآ که بی تو یک نفسم بیشتر نماند
ای بلبلان، بقای شما باد در چمن
کز ما به نیم چاشت چو شبنم اثر نماند
وقتی به پرسش دلم آمد خدنگ یار
کز گریه نیم قطره خون در جگر نماند
بر من ز باغ وصل چنان بستهاند راه
کامیدواریام به نسیم سحر نماند
قدسی چنان گداخت ز تاثیر درد عشق
کز نامبردنش به زبانها خبر نماند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره درد و اندوهی عمیق از جدایی و عشق ناتمام است. شاعر در بیان حال خود، نشان میدهد که پس از هجرت و جدایی از معشوق، هیچ نشانهای از آرامش و آسایش در دلش باقی نمانده است. او به تصاویر و نمادهایی مانند شمعی که تازه خاموش شده و بلبلانی که در چمن میخوانند، اشاره میکند تا عمق حسرت و فقدانش را نشان دهد. همچنین، شاعر به شدت تحت تأثیر درد عشق قرار دارد و میگوید که حتی توانایی ابراز دردش به کلام نیز از او سلب شده است. به طور کلی، این شعر تصویری از غم و حسرتی عمیق در عشق و جدایی را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: در سفر و دوری از تو، دلم دیگر هیچ نشانهای از شکست ندارد. پیش از این، بی تو آرامش داشتم، اما حالا دیگر آن آرامش برایم باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: شمعی که تازه خاموش شده، دودش کم است؛ برگرد و ببین که بدون تو نفس بیشتری برایم نمانده است.
هوش مصنوعی: ای بلبلان، امیدوارم همیشه در چمن باقی بمانید، چون وقتی ما به نیمروز میرسیم، اثر شبنم از ما باقی نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: وقتی که از دل من سوالی به وجود آمد، تیر محبت یار به قدری عمیق بود که از شدت گریه، حتی یک قطره خون هم در دل من نمانده بود.
هوش مصنوعی: درختان باغ وصال چنان راهی بر من بستهاند که دیگر هیچ امیدی به خوشی و شادابیام در نسیم صبحگاه نیست.
هوش مصنوعی: شخصی به شدت تحت تأثیر عشق قرار گرفته، به گونهای که درد آن به حدی عمیق است که هیچکس نمیتواند نام او را به زبان بیاورد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از عشق روی دوست مرا خواب و خور نماند
بی او قرار و صبرم از این بیشتر نماند
روشن همی نبینم بی روی او جهان
گویی به دیدگان من اندر بصر نماند
خونِ جگر ز دیده بپالود آنچه بود
[...]
از مرگ رافع بن علا، آن جهان جود
از رفعت و علا بجهان در اثر نماند
نه شخص او برفت، که شخص کرم برفت
نه ذات او ماند، که ذا هنر نماند
واحسرتا که شاخ امیدم به بر نماند
چندان که بو کنم ز درختم ثمر نماند
افتاد نور صبح نخستین به بسترم
رفتم ز خواب چشم بمالم سحر نماند
دوران خراج ملک بدخشان ز من گرفت
[...]
فصل خزان رسید ز گلها اثر نماند
از بلبلان به باغ به جز بال و پر نماند
کردیم عمر خویش چو گل صرف رنگ و بوی
زاد رهی که بود برای سفر نماند
فانوس کرده در ته دامن چراغ را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.