گنجور

 
سیدای نسفی
 

نوبهار آمد گلستان از پی نشو و نماست

غنچه خسپان چمن را غنچه گل متکاست

ساده رویان را برد از جا هوای سبزه اش

سبزخطان را نسیم سنبلش کاکل رباست

نازبو را از بنفشه ناز بالین زیر سر

شاخ گل را بستر برگ حنا در زیر پاست

راست می سازند مرغان خانه آهنگ را

بلبل از صد پرده چون عشاق در فکر نواست

غنچه مشت خاک اگر گیرد به کف زر می شود

طبع گلشن را درین موسم خواص کیمیاست

می کشند امروز مرغان یکدیگر را در کنار

بال و پرواز خیابان ها پر از آغوشهاست

غنچه منقار بلبل عاقبت گل می کند

ناله های او نسیم صبح و باغ دلگشاست

در بروی باغبان واکرده بوی نوبهار

در پس در ناله زنجیر را بانگ دراست

بوی گل را می برد از باغ پنهانی نسیم

باغبان پی برده است این کار دزد آشناست

از پی هم کاروان گل به بستان آمده

می توان گفت از هجوم کاروان بستان سر است

زآستین شاخ گل فواره خون سر کشید

دامن صحرا ز جوش لاله دشت کربلاست

سیر باغ امروز دلهای حریفان برده است

خاک گلشن چون گلستان ارم آدم رباست

بلبلان را کرده بوی گل ز دردسر خلاص

عشقبازان را به عهد گل چمن دارالشفاست

در چمن واکرده نرگس دیده خود را ز خواب

منتظر در راه شه ایستاده چون چشم گداست

سید عالی نسب سبحانقلی خان شاه عصر

آستان او به حاجتمند محراب دعاست

پادشاهان را به دولتخانه اش روی نیاز

تاجداران را به درگاه رفیعش التجاست

آسمان عزتست و ماه اوج سروریست

آفتاب دولتست و سایه لطف خداست

نیست یک افتاده در روی زمین در عهد او

گر ز پا افتاده ای موجود باشد نقش پاست

لطف او عام است بر خلق جهان چون آفتاب

دست او بر آسمان جود خط استواست

ملکدار او نگه شب زنده داریهای او

مستجاب الدعوه این شه را اگر گویند رواست

ای ز یمن مقدمت معمور شد روی زمین

وی چو اسکندر جهانداری مسلم مر تراست

جامه فتح است بر بالای تو شمشیر ملک

آستینش روم و هند و دامنش چین و خطاست

آستانت را بود بهرام چوبین پاسبان

گوشه تختت به ابراهیم ادهم متکاست

در بخارا شد مربی پادشاه نقشبند

در مدینه مصطفی در بلخ شاه اولیاست

پیش قدرت نام فغفور از فراموشان بود

در خطا از کاسه چینی سخن گفتن خطاست

سایه همدوش قدت می خواست گردد آفتاب

آنچنان زد بر زمین او را که دیگر برنخاست

مرهم داغ دل امیدواران گشته ای

لاله را امروز از شادی کلاهش برهواست

ناوکت بر استخوان خصم جا سازد چو مغز

شهپر تیر تو را خاصیت بال هماست

در کنار آورده شمشیرت عروس ملک را

کشور ایران و توران خانه یک کدخداست

از پی روزی حسودت روز و شب سرگشته است

بر سر خود گر نهد دستار سنگ آسیاست

خصمت از عریان تنی چون مار ماهی پیچد به خود

دشمنت هم بی سر و پایست هم بی دست و پاست

شکرلله دامن مدحت به کف آورده ام

آستینم گر چه کوتاه است دست من رساست

سیدا امشب به مدح شه توجه داشتم

خامه ام گفتا سر سالست هنگام دعاست

هاتفی در ابتدای فاتحه آواز داد

دولت این شاه گردون منزلت بی انتهاست