گنجور

 
سیدای نسفی
 

رسید امروز ایام گل و شد باغ بزم آرا

برآمد لاله بر کف جام می از دامن صحرا

دویده خون در اعضا ارغوان را چون رخ ساقی

فتاده همچو سنبل بید مجنون را سر سودا

زند بر نافه آهو سیاهی غنچه لاله

دهد خاک چمن بر باد بوی عنبر سارا

به رقاصی ز یکسو سرو دامن بر میان چیده

دفی بر کف گرفته آمد از یکسو گل رعنا

ز جوش خنده گل باغ یکسر شکرستان شد

به گلشن بلبلان چون طوطیان گشتند شکرخا

گرفته سبزه صحن باغ را نرگس لب جو را

عروسان چمن امروز بنشستند جا بر جا

مرا افگنده از پا آسمان در اینچنین موسم

روم غلطیده سوی آستان خواجه یکتا

ولی عهد شاه نقشبند آن مرشد کامل

که در سر حلقه اش بودند پیران فلک پیما

ملایک صف زنان هر شب به گرد قبر و صندوقش

همه تا صبح می خوانند سبحان الذی اسرا

بود سنگ مزارش تکمه تاج سر شاهان

گدای درگهش باشند اگر فغفور اگر دارا

به جستجوی حوض او سر گرداب می گردد

ازین اندیشه باشد بی قراری در دل دریا

برای خدمت او روز و شب چوگان قندیلش

سر خود چون کمان خم کرده ایستاده بر یک پا

تماشای سرطاق بلندی بخش نظاره

غبار آشیانش توتیای دیده بینا

فلک از کهکشان انداخته جای نماز او

همیشه ذکر خیر او بود در عالم بالا

هوای صفه و ایوان پرنقش و نگار نیش

حلاوت بخش نکهت ریز و فیض آثار و جان افزا

چو گنگی رو نهد بر روضه آئینه پردازش

زبان او همان ساعت چو طوطی می شود گویا

تماشا کن یکی بر تخته لوح هزار او

کف دستیست بیرون گشته بهر حل مشکلها

ز بس بگذشته ام از خان و مان ای مفتح الابواب

به درگاه تو رو آورده ام با من دری بگشا

درین درماندگی بگشا سوی من گوشه چشمی

ز روی لطف دستم گیر چون افتاده ام از پا

ز بزم اهل وحدت ساغر عیشم پر از می کن

به چشم می پرستان سرفرازم دار چون مینا

بیا ای سیدا چون آستان فرش بدین در شو

بجو هر حاجتی داری ازین سر منزل اعلا

الهی تا گلستان جهان را رنگ و بو باشد

الها تا که باشد گردش افلاک پا بر جا

دو دستم باد از بهر دعا بگشاده تا محشر

زبانم باد در مداحی این خاندان گویا