گنجور

 
سیدای نسفی
 

ای ز قندیل تو روشن دیده خورشید و ماه

ای شده پروانه چوگان تو شمع نگاه

بر سر طاعت اجابت بر دعاها منتظر

ابروی دروازه ات تیر نظر را قبلگاه

هر که بر درگاهت آید او به مطلب می رسد

دست و روی خویش را ناکرده پاک از گرد راه

حاجبانت در به روی سایلان وا کرده اند

هیچ کس از پاسبانانت نباشد دادخواه

آدم آبی به دریا جستجویت می کند

رفته است آواز تسبیحت ز ماهی تا به ماه

بر طواف روضه ات پیر و جوان دادند روی

بس که جاروب رهت موی سفید است و سیاه

سایلان را آستانت بالش مخمل بود

زیر دیوارت بود بر خانه بر دوشان پناه

از طواف روضه ات گردید شاخ گل علم

وز تمنایش بود در آستین دست نگاه

برنگردد هیچ کس از آستانت ناامید

پادشاهان را دهی تاج و گدایان را کلاه

بر کف ابر اعطای توست دریا قطره ای

کوه احسان پیش چشم همتت یک پر ماه

منتظر بر سایلان باشد در احسان تو

مستعد بر آستانت روز و شب شاه و سپاه

بی نیازند از دو عالم مفلسان کوی تو

چشم بر دست گدایان تو دارند هل جاه

پیش ایوان تو رفعت تار بوده از فلک

از سر خورشید افتد در تماشایش کلاه

پیشوای اولیای عصر شاه نقشبند

هیچ کس را بر کراماتش نباشد اشتباه

اقربایانش بلند اقبال از خورد و بزرگ

هر یک از اولاد او باشند گردون دستگاه

هر که بر درگاه او می آورد روی نیاز

سینه او می شود لبریز از فیض اله

ای سر خوان تو لبریز از فقیر و از غنی

بهره مند از سفره عامت گدا و پادشاه

از تو بر پا ای ولی و عهد چندین سلسله

وی به دستت حلقه زنجیر چندین خانقاه

آب گوهر پیش آب حوض او بی آبروست

خاک پاک او بود از عنبر تر پاره خواه

منفعل ماه از چراغ گوشه ایوان تو

وی ز فانوس تو نورانی فلک را خیرگاه

اولیاالله را گفتا رو کردارت پسند

چار یار مصطفی باشند تو را پشت و پناه

هر چه می گویی خدا او را اجابت می کند

بس که چندان کرده ای خدمت به درگاه اله

هر شب نوروز مردم خوار خواران می روند

بر گل خارت بود خاصیت مهر گیاه

پادشاها آستانت کعبه خود گفته ام

با تو روی آورده ام ای قبله عالم پناه

بر طواف یثرب و بطحا ندارم دسترس

لیک دارم نیتی شاید که آرم رو به راه

از خدا و از رسول حق خجالت می کشم

بس که ناشکری مرا افگنده در زیر گناه

شهریارا از خطای خود پشیمان گشته ام

از کرام الکاتبین بر خویشتن دارم گواه

پادشاها روی بر درگاه تو آورده ام

تکیه بر جود پیمبر کرده و لطف اله

روزگاری شد که رنجورم ز پا افتاده ام

کرده از بی قوتی موی سرم ترک کلاه

خیرمقدم گوی باشد بندگانت را سرم

یوسف امید من از بس که افتاده به چاه

دارم از دست گدایانت چراغی آرزو

بس که باشد تیره شمع کلبه ام از دود آه

توتیای دیده اهل نظر گردان مرا

پیش چشم خود اگر چه کمترم از خاک راه

قوتی بر دست و پایم ده که برخیزم ز جا

هر کجا خواهد دلم آنجا کنم آرامگاه

لشکر اندوه در دنبال من افتاده است

آمدم بر آستانت تا شوی پشت و پناه

ای طبیبا دردمندم بر دوای من بکوش

دارم از دست کسل عمریست احوال تباه

بر درت امروز همچون سیدا آورده ام

قامت تقصیر گویان و زبان عذرخواه

صاحبا اقلیم ها روزی که قسمت ساختند

ماوراء النهریان را آستانت شد پناه