گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

شعر من نان مصر را ماند

شب بر او بگذرد نتانی خورد

آن زمانش بخور که تازه بود

پیش از آنک بر او نشیند گرد

گرمسیر ضمیر جای ویست

می‌بمیرد در این جهان از برد

همچو ماهی دمی به خشک طپید

ساعتی دیگرش ببینی سرد

ور خوری بر خیال تازگیش

بس خیالات نقش باید کرد

آنچ نوشی خیال تو باشد

نبود گفتن کهن ای مرد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.