گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

کدام لب که از او بوی جان نمی‌آید

کدام دل که در او آن نشان نمی‌آید

مثال اشتر هر ذره‌ای چه می‌خاید

اگر نواله از آن شهره خوان نمی‌آید

سگان طمع چپ و راست از چه می‌پویند

چو بوی قلیه از آن دیگدان نمی‌آید

چراست پنجه شیران چو برگ گل لرزان

اگر ز غیب به دل‌ها سنان نمی‌آید

هزار بره و گرگ از چه روی هم علفند

به جان چو هیبت و بانگ شبان نمی‌آید

برون گوش دو صد نعره جان همی‌شنود

تو هوش دار چنین گر چنان نمی‌آید

در این جهان کهن جان نو چرا روید

چو هر دمی مددی زان جهان نمی‌آید

به دست خویش تو در چشم می‌فشانی خاک

نه آن که صورت نو نو عیان نمی‌آید

شکسته قرن نگر صد هزار ذوالقرنین

قرین بسیست که صاحب قران نمی‌آید

دهان و دست به آب وفا کی می‌شوید

که دم دمش می جان در دهان نمی‌آید

دو سه قدم به سوی باغ عشق کس ننهاد

که صد سلامش از آن باغبان نمی‌آید

ورای عشق هزاران هزار ایوان هست

ز عزت و عظمت در گمان نمی‌آید

به هر دمی ز درونت ستاره‌ای تابد

که هین مگو کاثری ز آسمان نمی‌آید

دهان ببند و دهان آفرین کند شرحش

به صورتی که تو را در زبان نمی‌آید

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۴۸ نوشته:

کدام لب که از او بوی جان نمی‌آید
کدام دل که در او آن نشان نمی‌آید..

 

صادقی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، سه شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۵۴ نوشته:

غزل شمارهٔ 958
مولوی » دیوان شمس » غزلیات

کدام لب که از او بوی جان نمی‌آید
کدام دل که در او آن نشان نمی‌آید
✍ چه لب و دهانی می شناسی که از آن بوی حیات و زندگانی و جان نیاید یعنی کافر و مومن را که نگاه کنی رحمت خداوند را عیان می بینی که او جان و زندگانی به آن داده است
✍ کدام دلی را میشناسی که خدا در آن ذره ای تجلی نکرده باشد آیا غیر از این است که حتی کافران در تنگناها و سختی ها خالصانه او را می خوانند
مثال اشتر هر ذره‌ای چه می‌خاید
اگر نواله از آن شهره خوان نمی‌آید
✍ بطور مثال چگونه شتر ذره ذره غذا و علوفه خود را می جود و می خورد
✍ اگر از ان‌ سفره مشهور خداوند برای او لقمه و غذا نمی رسد این نشانه روزی رسانی خداوند است و نظر او به بندگان
سگان طمع چپ و راست از چه می‌پویند
چو بوی قلیه از آن دیگدان نمی‌آید
✍ اگر واقعا عنایت و بخشش خداوند وجود نداشت پس چگونه سگ صفتان طمع کار اینطرف و آنطرف را جستجو میکنند
✍ پس حتما خداوند بخشش و کرمی دارد که عده ای به بوی قلیه و گوشتی که از آن دیگ می آید طمع کرده اند
چراست پنجه شیران چو برگ گل لرزان
اگر ز غیب به دل‌ها سنان نمی‌آید
✍ از چه روی دست آنها که مانند شیر قوی هستند مانند برگ گل به لرزه افتاده
✍ اگر اینگونه نیست که از عالم غیب سرنیزه خداوند به دلها برخورد ندارد یعنی آنقدر قدرت خداوند در دلها عیان است که قدرتمند ترین انسانها در برابر او دستشان به لرزه افتاده
هزار بره و گرگ از چه روی هم علفند
به جان چو هیبت و بانگ شبان نمی‌آید
✍ هزاران گوسفند و گرگ از چه جهت هم خوراک شده اند در واقع علفی که گوسفند میخورد نهایتا گرگ نیز با خوردن آن گوسفند او هم علف خورده است و غیر مستقیم هر دو علف خورده اند و علف از کجا آمد
میخواهد بگوید همه موجودات از یک جا دارند تغذیه میشوند و آن هم سفره خدا است
✍ اگر اینگونه نبود که شبان و چوپان الهی یعنی خداوند به جانها عنایت نکرده بود و با بزرگی و شکوه و ندای خویش به جان آنها نزده بود
برون گوش دو صد نعره جان همی‌شنود
تو هوش دار چنین گر چنان نمی‌آید
✍ جدای از گوش و در دل مرتب داری فریاد جان را با صدای بلند می شنوی تو آواز وجود و زندگی را بدون اینکه گوش تو بخواهد صدایی بشنود از درون جان با صدای بلند داری می شنوی
✍ تو حواست را جمع کن و توجه به ندای درونی خودت بکن اگر ندیدی که چنین صداهایی در دلت بیاید

در این جهان کهن جان نو چرا روید
چو هر دمی مددی زان جهان نمی‌آید
✍ به این توجه کرده ای که در این جهان که عمری از آن گذشته چرا جانهای جدید خلق می شود ؟
✍ این بخاطر این است که مرتب دارد از عالم غیب به این جهان مدد و یاری می رسد
به دست خویش تو در چشم می‌فشانی خاک
نه آن که صورت نو نو عیان نمی‌آید
✍ تو آمده ای و خودت در چشم خودت خاک پاشیده ای و عوالم غیبی را توجه نمی کنی
✍ آیا غیر از این است که مرتب و تازه به تازه صورت های جدید خلق می شود ؟
شکسته قرن نگر صد هزار ذوالقرنین
قرین بسیست که صاحب قران نمی‌آید
✍ نگاه کن و ببین هزاران دلیر و صاحب منصب شاخ قدرتشان به دست خداوند شکسته است
✍ اما بسی سالها گذشته و آن امیر و بزرگوار آن امام زمان جلوه نمی کند و نمی آید
دهان و دست به آب وفا کی می‌شوید
که دم دمش می جان در دهان نمی‌آید
✍ چه کسی هست که با دست و زبان خویش به او وفا کند و با وفای به او خود را تزکیه کند
✍ چنین کسی می شود که از سوی او عنایت بهش نشه و در دهان او آب حیات ریخته نشه ؟ یعنی اگر عنایتی به ما نشه تقصیر با خود ما است
دو سه قدم به سوی باغ عشق کس ننهاد
که صد سلامش از آن باغبان نمی‌آید
✍ کسی همت نکرد که دو سه قدمی به طرف باغ عشق برود
✍ که اگر چنین میکرد صد ها سلام از آن باغبان خلقت به او می رسید
ورای عشق هزاران هزار ایوان هست
ز عزت و عظمت در گمان نمی‌آید
✍ در پس عشق و به دنبال آن هزاران هزار جایگاه است یعنی وقتی وارد عشق شدی تازه می فهمی که جایگاه پشت جایگاه وجود دارد و آنجا مقام اند مقام است
✍ که آن جایگاهها آنقدر بزرگ و باشکوه است که از عظمت و بزرگی در وهم و گمان انسان نمی آید
به هر دمی ز درونت ستاره‌ای تابد
که هین مگو کاثری ز آسمان نمی‌آید
✍ با هر دم تو و لحظه به لحظه از درون وجود تو نوری جرقه می زند
✍ که به تو هشدار میدهد که یک وقت نگویی اثر و نشانه ای از آسمان نمی آید
دهان ببند و دهان آفرین کند شرحش
به صورتی که تو را در زبان نمی‌آید
✍ دیگر کافی است دهان ببند و سخن نگو تا خود آنکس که لب و دهان را آفرید آن را شرح دهد و درباره آن سخن گوید
✍ آنچنان که تو قادر نباشی آن را تفسیر و شرح کنی یعنی خداوند با زبان بی زبانی بهتر آن را توضیح می دهد

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.