گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید

که ویس روز رخ خویش را بیاراید

غلام روز دلم کو به جای صد سالست

سپیده چهره دل را به کار می‌ناید

سپیدی رخ این دل سپیدها بخشد

که طاس چرخ حواشیش را نپیماید

سپیده را چو فروشست شب به آب سیاه

رخ عجوزه دنیا ببین چه را شاید

بده عجوزه زراق را هزار طلاق

دم عجوزه جوانیت را بفرساید

بران تو دیو ز خود پیش از آنک دیو شوی

وگر نه من خمشم عن قریب بنماید

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.