گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند

دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند

نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه

آن چیز که او دارد او داند او داند

از گردش گردون شد روز و شب این عالم

دیوانه آن جا را گردون بنگر داند

گر چشم سرش خسپد بی‌سر همه چشمست او

کز دیده جان خود لوح ازلی خواند

دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی

با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند

شب رو شو و عیاری در عشق چنان یاری

تا باز شود کاری زان طره که بفشاند

دیوانه دگر سانست او حامله جانست

چشمش چو به جانانست حملش نه بدو ماند

زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی

تبریز همه عالم زو نور نو افشاند

 
حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

همایون در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، چهار شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۲۸ نوشته:

جلال دین با دوستی‌ با شمس نگاه دیگری و چشم دیگری پیدا می‌‌کند و از عالم عقلانی که نیازمند دیدن با چشم سر است به عالم دیگری می‌‌رود که آن را دیوانگی می‌‌نامد که در آن جا چشم نیاز به خوابیدن ندارد و نگاه او پی‌ سود و زیان نیست و میان پدیده‌ها به دنبال اندازه‌ها و دست آورد‌ها نمی گردد بلکه این دیدن هر بار جان تازه‌ای به انسان می‌‌بخشد و توانائی دیگری پدید می‌‌آورد، چنین ددیده‌ای چرا باید به خواب رود، من این دیده را از شمس به دست آوردم، او قادر است که دنیا را هر بار با نور تازه‌ای و به صورت دیگری به تو نشان دهد، چنین توانائی را عقل هرگز باور نمی کند زیرا عقل دنیا را همیشه به همان صورت که خود عادت کرده است می‌‌بیند و فکر می‌‌کند که واقعیت هم همان است

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.