گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

از بامداد روی تو دیدن حیات ماست

امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست

امروز در جمال تو خود لطف دیگرست

امروز هر چه عاشق شیدا کند سزاست

امروز آن کسی که مرا دی بداد پند

چون روی تو بدید ز من عذرها بخواست

صد چشم وام خواهم تا در تو بنگرم

این وام از کی خواهم و آن چشم خود که راست

در پیش بود دولت امروز لاجرم

می‌جست و می‌طپید دل بنده روزهاست

از عشق شرم دارم اگر گویمش بشر

می‌ترسم از خدای که گویم که این خداست

ابروم می‌جهید و دل بنده می‌طپید

این می‌نمود رو که چنین بخت در قفاست

رقاصتر درخت در این باغ‌ها منم

زیرا درخت بختم و اندر سرم صباست

چون باشد آن درخت که برگش تو داده‌ای

چون باشد آن غریب که همسایه هماست

در ظل آفتاب تو چرخی همی‌زنیم

کوری آنک گوید ظل از شجر جداست

جان نعره می‌زند که زهی عشق آتشین

کب حیات دارد با تو نشست و خاست

چون بگذرد خیال تو در کوی سینه‌ها

پای برهنه دل به در آید که جان کجاست

روی زمین چو نور بگیرد ز ماه تو

گویی هزار زهره و خورشید بر سماست

در روزن دلم نظری کن چو آفتاب

تا آسمان نگوید کان ماه بی‌وفاست

قدم کمان شد از غم و دادم نشان کژ

با عشق همچو تیرم اینک نشان راست

در دل خیال خطه تبریز نقش بست

کان خانه اجابت و دل خانه دعاست

 

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

حجت در ‫۸ سال و ۸ ماه قبل، یک شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۱، ساعت ۱۳:۰۸ نوشته:

بیت یازدهم مصرع دوم " کاب " صحیح است.

 

امین کیخا در ‫۸ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲، ساعت ۲۲:۰۹ نوشته:

بیوار کردن فارسی أجابت است

 

امران در ‫۵ سال قبل، جمعه ۹ مهر ۱۳۹۵، ساعت ۰۸:۳۶ نوشته:

در آخر بیت14 به جای ب"ی وفاست" به نر "بی ضیاست "درست باشد

 

سودابه مهیجی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنج شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۳۱ نوشته:

این غزل با صدای زنده یاد مرضیه شنیدنی ست

 

عمر شیردل در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، چهار شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۵۰ نوشته:

در بیت اول ، مصرع اول ، به جای از بامداد باید هر بامداد نوژت .ک

 

عمر شیردل در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، چهار شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۵۴ نوشته:

البته کلمه نوشت اشتباهاً نوژ ... چاپ شده . با معذرت .

 

همایون در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۵۸ نوشته:

عرفان یعنی‌ توانائی رازورزی یعنی‌ هر روز رازی در هستی‌ را شکار کنی و آنرا با سخن در آمیزی
در عرفان جلال دین این راز ورزی با دوستان و هم نشینی با انسان است که تحقق می‌‌یابد که آغاز آن نیز شمس است
هر چند جلال دین با فروتنی دیدار دوست و روی خوب او را مایه این رازورزی می‌‌داند ولی بخت خود و شیدایی خود و پیگیری و توانایی خود را در دیدن لطفی‌ نو گوشزد می‌‌کند و اینکه دل‌ او در جستجو سال هاست که می‌‌تپد و تیز بینی‌ او در این کار به اندازه صد چشم است و این همه توانایی است که انسان را رخسنده‌ترین درخت در باغ هستی‌ می‌‌کند و بختی اگر در هستی‌ باشد بی‌ شک نصیب انسان است و باد صبا اگر می‌‌آید همانا بر سر و روی انسان عاشق می‌‌وزد
این گونه عشق آتشین است که روی زمین را پر نور می‌‌کند و نشانه راستی‌ انسان و راه او می‌‌شود نه قد خمیده و نه غم‌های دیگر که از دعا هایی که به دل‌ مربوط نیست می‌‌اید. انسان این گونه دیگر بشر نامیده نمی‌‌شود
از عشق شرم دارم اگر گویمش بشر - می‌ترسم از خدای که گویم که این خداست

 

نادر.. در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۴۴ نوشته:

صد چشم وام خواهم تا در تو بنگرم......

 

بابک در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۵۷ نوشته:

از این عشق که مولوی شرم دارد که بگوید، بشراست و از خدا، می‌ترسد که بگوید عشق است، پس این "او"، کیست؟ که عشقش، شکار کردن انسان را دوست می‌دارد؟
آیا، عشق، می‌خواهد شکاری را که به دام می‌اندازد، اسیر و تابع و خدمتکار ومقهور خود سازد؟ آیا می‌خواهد شکار خود را، بکـُشـد و آنرا فرو ببلعد؟ از این گذشته، عشق، چگونه، انسان را صید می‌کند؟ آیا بدنبال شکار می‌رود و می‌دود، تا فرصت آن را بیابد که به او حمله کند، و ناگهان با یک هجوم، او را دستگیرکند و بگیرد؟ عشق، شکارچی ویژهایست. آیا با "انداختن سایه" که هیچ واقعیتی ندارد، بر روی جانداری، می‌توان او را شکارکرد؟
هیچکدام از اینها نیست. این دام، خود خداست، خود عشق است.
دامی که خدا فرومی‌اندازد، خود خدا و خود عشق است.
چون باشد آن درخت که برگش تو داده‌ای ؟ چون باشد آن غریب، که "همسایه هما" ست؟
در ظل آفتاب تو، چرخی همی زنیم کوری آن‌که گوید: ظل، از شجر جداست
"سایه هما"، ازهما جدا نیست، بلکه "جفت هما" است. سایه انداختن هما، فرود آمدن خود هماست، تا با بر آن‌چه فرود می‌آید، پر خود را بمالد، یا به عبارت دیگر، او را در آغوش گیرد، و جفت وی ار (ایار) او شود.

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.