گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۹

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ای کرده میان سینه غارت

ای جان و هزار جان شکارت

جز کشتن عاشقان چه شغلت

جز کشتن خلق چیست کارت

می‌کش که درست باد دستت

ای جان جهانیان نثارت

بس کشته زنده را که دیدم

از غمزه چشم پرخمارت

بس ساکن بی‌قرار دیدم

در آتش عشق بی‌قرارت

یک مرده به خاک درنماند

گر رنجه شوی کنی زیارت

جان بوسد خاک تو به هر دم

بر بوی کنار بی‌کنارت



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نادر.. نوشته:

بس ساکن بی‌قرار دیدم
در آتش عشق بی‌قرارت..

👆☹

همایون نوشته:

گفت و گویی زیبا با جان هستی‌ و ستایشی غرور آمیز از کار آن که هیچ چیزی را ثابت و بی‌ حرکت بر جای نمی گذارد و همه چیز را نابود می‌‌کند تا رسم نویی را زنده نگاه دارد و کهنه را جارو می‌‌کند تا خرمی و تازگی را بر قرار سازد
من انسان‌هایی‌ را دیده‌ام که هر چند ظاهرا نیستند و کشته شده ا‌ند ولی زنده و جاویدند زیرا جان آن‌ها با جان بی‌ قرار تو پیوند خورده است
البته نه در درون قبر و برای زیارت رنج دیدگان و ستم کشیدگان بلکه درون سینه‌ها و جان‌های عاشق

👆☹

دریای سخن - دریای شعر فارسی برای اندروید