گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

می‌دان که زمانه نقش سوداست

بیرون ز زمانه صورت ماست

زیرا قفسی‌ست این زمانه

بیرون همه کوه قاف و عنقاست

جویی‌ست جهان و ما برونیم

بر جوی فتاده سایه ماست

این جا سر نکته‌ای‌ست مشکل

این جا نبود ولیکن این جاست

جز در رخ جان مخند ای دل

بی او همه خنده گریه افزاست

آن دل نبود که باشد او تنگ

زان روی که دل فراخ پهناست

دل غم نخورد غذاش غم نیست

طوطی‌ست دل و عجب شکرخاست

مانند درخت سر قدم ساز

زیرا که ره تو زیر و بالاست

شاخ ار چه نظر به بیخ دارد

کان قوت مغز او هم از پاست

 
حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شمشاد کشتکار در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۱۵ نوشته:

می دان که زمانه نقش سوداست
بیرون ز زمانه صورت ماست
زیرا قفسی‌ است این زمانه
بیرون همه کوه قاف و عنقاست
جویی است جهان و ما برونیم
بر جوی فتاده سایه ماست
اینجا سر نکته‌ای‌ است مشکل
این جا نبود ولیکن این جاست
جز در رخ جان مخند ای دل
بی او همه خنده گریه افزاست
آن دل نبود که باشد او تنگ
زان روی که دل فراخ پهناست
دل غم نخورد غذاش غم نیست
طوطی است دل و عجب شکرخاست
مانند درخت سر قدم ساز
زیرا که ره تو زیر و بالاست
شاخ ار چه نظر به بیخ دارد
کان قوت مغز او هم از پاست
مولوی بلخی

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.