گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

قرار زندگانی آن نگارست

کز او آن بی‌قراری برقرارست

مرا سودای تو دامن گرفته‌ست

که این سودا نه آن سودای پارست

منم سوزان در آتش‌های نو نو

مرا با یارکان اکنون چه کارست

همی‌نالد درون از بی‌قراری

بدان ماند که آن جان نگارست

چو از یاری تو را جان خسته گردد

نمی‌داند که اندر جانش خارست

تو در جویی و خارت می‌خراشد

نمی‌دانی که خاری در سرا رست

گریزان شو از آن خار و به گل رو

که شمس الدین تبریزی بهارست

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنج شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۱۸ نوشته:

منم سوزان در آتش‌های نو نو ..

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
همایون در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، پنج شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۴۷ نوشته:

اگر هستی‌ را قراری بود و آهنگی خاص داشت و چارچوبی معین، هرگز پیدا نمی شد و وجود نمی داشت
همین بی‌ قراری در درون دل انسان نیز خودنمایی می‌‌کند و بهار نیز این گونه است
ولی انسان‌ها گاه با صورتک‌ای به خود قرار می‌‌بخشند تا موقر و قابل خریداری باشند
و انسان‌هایی‌ هم هستند که هر بار نو می‌‌شوند و اصل بهاری دارند
دوستی‌ با یاران سودایی و معامله گر مانند تماس با خار است که هر چه بیشتر به جوئی خراش بیشتر است
و دوستی‌ با یاران بهاری مثل هم نشینی با گل لطیف و جان بخش است که از جنس سودا و معمله‌ای دیگر است که به قمار شبیه است که همه دارائئ انسان را از او می‌‌گیرد ولی دارایی نوی به او می‌‌بخشد و چون آتشی همه وجود او را می‌‌سوزاند ولی باز وجودی نو و آتشی نو پیدا می‌‌شود و زبانه می‌‌کشد

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.