گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت

پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت

هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاری

صد رطل درآشامم بی‌ساغر و بی‌آلت

مرغان هوایی را بازان خدایی را

از غیب به دست آرم بی‌صنعت و بی‌حیلت

خود از کف دست من مرغان عجب رویند

می از لب من جوشد در مستی آن حالت

آن دانه آدم را کز سنبل او باشد

بفروشم جنت را بر جان نهم جنت

 
حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

هنگامه حیدری در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، یک شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۴۷ نوشته:

در بیت آخر می فرماید :
آن دانه ی آدم را کز سنبل او باشد
بفروشم جنت را بر جان نهم جنت
در نسخه تصحیح شده مرحوم استاد فروازانفر ج 1 ص 197 هم بدین شکل آمده است.
گمانم این است که به جای جنت دوم می بایست و بهتر است منت به کار رود. چرا که هم از تکرار واژه جلوگیری می شود و هم اینکه شاعر بر جان منت می نهد نه جنت....والله اعلم بالصواب

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
نادر.. در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهار شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۲۰ نوشته:

می از لب من جوشد...

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.