گنجور

 
مولانا

اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی

شرفنی بحضرة، قلت له فهکذی

جاء امیر عشقه ازعجنی جنوده

امددنی بنصرة، قلت له فهکذی

جملنی جماله، نورنی هلاله

اطربنی بسکرة، قلت له فهکذی

یسکن فی جوارنا، تسکن منه نارنا

یدهشنا بعشرة، قلت له فهکذی

نور وجهه الدجی، صدق لطفه‌الرجا

اکرمنی بزورة، قلت له فهکذی

نال فؤادی کأسه عظمه و بأسه

فاز به بخمرة، قلت له فهکذی

من تبریز شمس دین یسمع منی الانین

یکرمنی بسفرة، قلت له فهکذی

 
 
نسکبان اندروید
غزل شمارهٔ ۳۲۰۶ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم