گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

تو جان مایی، ماه سمایی

فارغ ز جمله اندیشهایی

جویی ز فکرت، داروی علت

فکرست اصل علت فزایی

فکرت برون کن، حیرت فزون کن

نی مرد فکری مرد صفایی

فکرت درین ره شد ژاژ خایی

مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟!

بد نام مجنون رست از کشاکش

باهوش کرمی، مست اژدهایی

کرم بریشم، اندیشه دارد

زیرا که جوید صنعت نمایی

صنعت نماید، چیزی بزاید

از خود برآید زان خیره‌رایی

صنعت رها کن، صانع بست استت

شاهد همو بس، کم ده گوایی

او نیستها را دادست هستی

او قلبها را بخشد روایی

داد او فلک را دوران دایم

نامد زیانش بی‌دست و پایی

خامش! برآن باش که پر نگویی

هرچند با خود بر می‌نیایی

 

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مرجان در ‫۶ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۹ آبان ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۵۱ نوشته:

بیت هشتم:
صانع بس استت

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

نادر.. در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، پنج شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۰۳ نوشته:

فکرت برون کن
حیرت فزون کن..

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.