گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب

آورد آتشی که نمیرد به هیچ آب

بنگر به خانه تن و بنگر به جان من

از جام عشق او شده این مست و آن خراب

میر شرابخانه چو شد با دلم حریف

خونم شراب گشت ز عشق و دلم کباب

چون دیده پر شود ز خیالش ندا رسد

احسنت ای پیاله و شاباش ای شراب

دریای عشق را دل من دید ناگهان

از من بجست در وی و گفتا مرا بیاب

خورشیدروی مفخر تبریز شمس دین

اندر پیش دوان شده دل‌های چون سحاب

 

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

همایون در ‫۲ سال و ۸ ماه قبل، پنج شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۵۶ نوشته:

چه غزل زیبا و تعبیر‌های ناب عاشقانه
جلال دین با خیال خود زنده و پویا کار می‌‌کند، هر بار خورشید شمس در آن طلوع می‌‌کند
و ماه شمس هر بار درخشان و زیبا خودنمایی میکند او با میر میکده خود پیوندی نزدیک دارد و با یکدیگر شراب‌های ناب برای همه می‌‌سازند
عشق او چون دریائی گسترش یافته است که شمس در آن گم شده است و این دریا است که از این به بعد می‌‌خروشد
این دوستی‌ خورشیدی برای همه دل‌های عاشق است که چون ابر‌های سبک به دنبال آن روان و گردان ا‌ند

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.