گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۸۶

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

شبی که دررسد از عشق پیک بیداری

بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری

ستاره سجده کند ماه و زهره حال آرد

رها کن خرد و عقل سیر و رهواری

زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید

به روز روشن بدهد صفات ستاری

ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان

کسی ندید چنین بی‌هشی و هشیاری

تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبود

کی زهره دارد با آفتاب سیاری

طمع مدار که امشب بر تو آید خواب

که برنشست به سیران خدیو بیداری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

پریسا نوشته:

ضمن عرض ادب و احترام، لازم دانستم موردی را در این غزل زیبا ذکر نمایم
در بیت دوم : مصرع دوم از همان بیت
رها کند خرد و عقل ، سیر و رهواری
بایستی صحیح باشد.

👆☹

رسته نوشته:

در پاسخ به خانم پریسا لازم دیدم عرض کنم که بیت دوم مصرع دوم مطابق نسخه ی فروزانفر همچنان است که در گنجور است:
” رها کن خرد و عقل سیر و رهواری”

👆☹

همایون نوشته:

بنظرمی آید که حق با خانم پریسا باشد وزن شعرو معنی نیز این را می گوید
عشقی که جلال دین از آن سخن می گوید یک نوع بیداری است و از یک روزی سخن میگوید که نه شبی دارد و نه خوابی و نه خورشیدی
از یک دگرگونی کامل سخن می رود و بار ها در غزل ها شب و ماه و زهره و طرب و بیخوابی تکرار شده است
سراسر زندگی همان شبی است که پیک بیداری ممکن است بیاید
و انسان دیگر مثل گذشته اش نیست و این همان عدم است که تفاوت آن با مرگ مثل طلوع است با غروب چنین کاری با عقل و خرد جور در نمی آید و در مدار علم و دانش نیست
شبی که غم گذشته و بیم آینده در آن نباشد تنها با عشقی که جلال دین یافته است و همواره مژده آن را به ما می دهد فرا می رسد

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام