گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

با صد هزار دستان آمد خیال یاری

در پای او بمیرا هر جا بود نگاری

خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدی

این جا بیا که بینی حسن و جمال یاری

تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی

تا پای او گرفتم دستم نشد به کاری

ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه

آن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری

زان چهره‌های شیرین در دل عجیب شوری

این روی همچو زر را از مهر او عیاری

گویند زاریت چیست زین ناله در دو عالم

گفتم همین بسستم در هر دو عالم آری

رفتم نظاره کردن سوی شکار آن شه

می‌تاخت شاد و خندان آن ماه در غباری

تیری ز غمزه خود انداخت بر من آمد

تیری بدان شگرفی در لاغری شکاری

از گلستان عشقش خاری در این جگر شد

صد گلستان غلام خارش چگونه خاری

در پیش ذوق عشقش در نور آفتابش

تن چیست چون غباری جان چیست چون بخاری

در باغ عشق رویش خصمت خدای بادا

گر تو ز گل بگویی یا قامت چناری

از چشم ساحر تو گشتیم شاعر تو

عذر عظیم دارم در عشق خوش عذاری

یا رب ببینم آن را کان شاه می‌خرامد

داده به کون نوری زان چهره‌ای چو ناری

بینم که جان تلخم شیرین شده ز شهدش

بینم که اندرافتد شوری نو از شراری

از عشق شمس دین شد تبریز بهر این دم

مر گوش را سماعی مر چشم را نظاری

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.