گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

گر سران را بی‌سری درواستی

سرنگونان را سری درواستی

از برای شرح آتش‌های غم

یا زبانی یا دلی برجاستی

یا شعاعی زان رخ مهتاب او

در شب تاریک غم با ماستی

یا کسی دیگر برای همدمی

هم از آن رو بی‌سر و بی‌پاستی

گر اثر بودی از آن مه بر زمین

ناله‌ها از آسمان برخاستی

ور نه دست غیر تستی بر دهان

راست و چپ بی‌این دهان غوغاستی

گر از آن در پرتوی بر دل زدی

یا به دریا یا خود او دریاستی

ور نه غیرت خاک زد در چشم دل

چشمه چشمه سوی دریاهاستی

نیست پروای دو عالم عشق را

ور نه ز الا هر دو عالم لاستی

عشق را خود خاک باشی آرزو است

ور نه عاشق بر سر جوزاستی

تا چو برف این هر دو عالم در گداز

ز آتش عشق جحیم آساستی

اژدهای عشق خوردی جمله را

گر عصا در پنجه موساستی

لقمه‌ای کردی دو عالم را چنانک

پیش جوع کلب نان یکتاستی

پیش شمس الدین تبریز آمدی

تا تجلی‌هاش مستوفاستی

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.