گنجور

 
مولانا

ای بهار سبز و تر شاد آمدی

وی نگار سیمبر شاد آمدی

درفکندی در سر و جان فتنه‌ای

ای حیات جان و سر شاد آمدی

درفکن اندر دماغ مرد و زن

صد هزاران شور و شر شاد آمدی

از بر سیمین تو کارم زر است

ای بلای سیم و زر شاد آمدی

پای خود بر تارک خورشید نه

ای تو خورشید و قمر شاد آمدی

لعل گوید از میان کان تو را

سوی آن کوه و کمر شاد آمدی

شمس تبریزی که عالم از رخت

هست مست و بی‌خبر شاد آمدی