گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ای آنک تو خواب ما ببستی

رفتی و به گوشه‌ای نشستی

ای زنده کننده هر دلی را

آخر به جفا دلم شکستی

ای دل چو به دام او فتادی

از بند هزار دام رستی

رستی ز خمار هر دو عالم

تا حشر ز دام دوست مستی

با پر بلی بلند می‌پر

چون محرم گلشن الستی

رو بر سر خم آسمان صاف

تا درد بدی بدی به پستی

دولت همه سوی نیستی بود

می‌جوید ابلهش ز هستی

گیرم که جمال دوست دیدی

از چشم ویش ندیده استی

ای یوسف عشق رو نمودی

دست دو هزار مست خستی

خامش که ز بحر بی‌نصیبی

تا بسته نقش‌های شستی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.