گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

مرا اندر جگر بنشست خاری

بحمدالله ز باغ او است باری

یکی اقبال زفتی یافت جانم

وگر چه شد تنم در عشق زاری

کناری نیست این اقبال ما را

چو بگرفتم چنین مه در کناری

بگیر این عقل را بر دار او کش

تماشا کن از این پس گیر و داری

چو اندربافت این جانم به عشقش

ز هستم تا نماند پود و تاری

رخ گلنار گر در ره حجاب است

چو گل در جان زنیمش زود ناری

مشو غره به گلزار فنا تو

که او گنده شود روزی سه چاری

جمالی بین که حضرت عاشقستش

بشو بهر چنین جان جان سپاری

خداوندی شمس الدین تبریز

کز او دارد خداوند افتخاری

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.