گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

برون کن سر که جان سرخوشانی

فروکن سر ز بام بی‌نشانی

به هر دم رخت مشتاقان خود را

بدان سو کش که بس خوش می‌کشانی

که عاشق همچو سیل و تو چو بحری

که عاشق چون قراضه‌ست و تو کانی

سقط‌های چو شکر باز می‌گوی

که تو از لعل‌ها در می‌فشانی

زهی آرامگاه جمله جان‌ها

عجب افتاد حسن و مهربانی

ز خوبی روی مه را خیره کردی

به رحمت خود چنانتر از چنانی

به هر تیری هزار آهو بگیری

زهی شیری که بس سخته کمانی

به هر بحری که تازی همچو موسی

شکافد بحر تا در وی برانی

همه جان در شکر دارند از وصل

که هر یک گفت ما را نیست ثانی

به کوه طور تو بسیار موسی

ز غیرت گفته نی نی لن ترانی

ز شمس الدین بپرس اسرار لن را

که تبریز است دریای معانی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.